به نام مهر

حالتهای درونی،که به وسیله آثار هنری پدید می آیند، فقط فقط حالتهای ناپایدار و همانند احساسهایی نیستند که در لحظات گوناگون زندگی به آدمی دست می دهند.هنرمند در آفریدن هر اثری،کم و بیش از کل تجربه شخصی و اجتماعی اش بهره می گیرد.آنچه به دست می آید نه یک حالت تصادفی بلکه مجموعه ای از حالات تمرکز یافته روانی است که معرف نگرش خاصی به زندگی هستند.از آنجا که هنر در مجرای سازمان یافته اجتماعی به حرکت در می آید،عموماً نگرشی به یک لحظه خاص زندگی نیست بلکه نگرشی است به شرایطی بنیادی تر که در جریان تحولات روزمره ایستادگی می کنند و کم و بیش آگاهانه بر تمام اعضای جامعه،از جمله بر هنرمند،تاثیر می گذارند.موسیقی،حتی با آنکه در طی زمان پیش می آید و ساختارهایی پدید می آورد که دیدنی یا لمس کردنی نیستند،ماهیتاً چیزی عینی می آفریند که در بیرون از هنرمند و شنونده وجود دارد.
احساس زیبایی شناختی،یا تشخیص و شناخت زیبایی،که در نتیجه حالت عینی یا ملموسِ زیبایی پدید می آید،نقطه مرکزی هنرها از جمله موسیقی است و وجه تمایز هنر از زندگی به شمار می رود.این احساس زیبایی شناختی،شکل خاصی از لذت است.واکنشی است در برابر گونه ای از شناخت که با گشودن امکانات تازه به روی آدمی،وی را دگرگون می کند.لذتی است که در پی کشف پیوند مشترک تازه ای میان آدمیان و تصدیق این واقعیت حاصل می شود که ذهن با آگاهی یافتن بر وجود قدرتهای تازه، رشد می یابد.
این احساس زیبایی شناختی را به کمک موسیقیِ غم انگیز یا تراژیک،شادی مفرط یا هیجان ناگهانی شدید نیز می توان پدید آورد.این احساس ،بر حالتهای خاص ذهنی یا عقده های روانی که ممکن است به فلان اثر یا قطعه موسیقی یا هر هنر دیگر؛ رابطه اش با زندگی درونی و ظرافت یا هستیِ عینی اش که تجسمی است از اندیشه زندگی و آگاهی یافتن فرد بر اینکه جامعه چگونه او را شکل داده است،و ارتباط این کشف به همه اعضای یک جامعه متکی است.
هرگاه عنصر درونی بتواند بدینسان به عنصری بیرونی تبدیل شود،قدرت تازه ای آفریده شده است.مرحله تازه ای در انسانی شدن روابط میان آدمیان شکل گرفته است.موضوع زندگی را می توان با در نظر گرفتن اشتیاق درونی آدمیان به خوشبختی و رشد متقابل ،از طریق مجراهایی که با الهام گرفتن از مراسم جادو ،عبادت ،نمایش ها،جشن ها و شادی های همراه با موسیقی، کنسرت ها و انتشار موسیقی در جامعه آفریده می شوند و بالقوه تمام جامعه را مخاطب قرار می دهند مورد بحث قرار داد.
زبان موسیقی آفریده ای اجتماعی است.هر جامعه ،موسیقی خاصی برای خود دارد که از انواع آوازها،رقصها،ملودی ها و جمله های موسیقایی ترکیب شده است،که در آن گروههای مختلفی از نتها در هم آمیخته اند و واحدهایی تشکیل داده اند که حالتهای گوناگونی از زندگی پدید می آورند.در جوامع اولیه یا مراسم آن روزگار ،افراد صاحب استعداد به کمک همین مصالح زنده یا واحدهای تجسمی می توانند بدیهه سازی کنند؛ در جوامع پیشرفته تر یا مراسم روزگار ما،آهنگسازان با استفاده از این مصالح می توانند ترکیبهای گیرایی بیافرینند.در این معنا،هر موسیقی جدیدی،به مقیاس وسیع،از موسیقی واقعاًموجود ساخته می شود.این چیزی از نومایگی اثر یا قطعه موسیقی نمی کاهد،بلکه به شنونده می گوید که چرا هر اثر نومایه موسیقی نیز قابل درک است.موسیقی جدید،مصالح آشنا را در بر می گیرد و آن را در قالبهای نو از فرم های ملودیک جدید گرفته تا آفریده های بزرگی که به کمک همین فرمها ساخته می شوند می ریزد و شکل می دهد.
موسیقی به دلیل نداشتن واژه یا تصویرهای عکس مانند،به نظر می رسد که درونگراترین هنر باشد،اما در همان حال،به دلیل نوعی از آگاهی بر پیوندهایی که در میان گروهی از شنوندگان پدید می آورد،بی آنکه مانعی فرا راهش خودنمایی کند،اجتماعی ترین هنر نیز هست.
همچنان که ادبیات و نقاشی با تمام اشاراتشان به جهان خارج ،کیفیتی درونی یا ذهنی دارند،موسیقی نیز با آنکه ظاهراً هنری درونی است خصلتی متمایل به جهان خارج دارد.حالتهای درونیِ موسیقی،تفسیری از زندگی به شکلی است که در اجتماع جریان دارد.در تابلوی نقاشی یا کتاب داستان،موضوع یا قصه اهمیت دارد،ولی آنچه هنرمند با استفاده از شیوه های نمایش انسانها درباره زندگی با تمامی ظرافتها و ستیز های روانیش می گوید نیز مهم است.برای فهم واقعی مساله،لازم است که از موسیقی این هنرِ به ظاهر درونی بپرسیم که کدامین شرایط بیرونی،مسایل،ستیزها و تلاشهای زندگی بر انسانیت سازندگان و آفرینندگانش اثر می گذارد؟و گذشته از این ،حالتهای بیرونی شده درونی،چه چیزی درباره این شرایطِ پدید آمده در جریان تاریخ به ما می گویندد؟فقط به کمک این بررسی است که می توانیم به پرسشهایی از این گونه پاسخ دهیم :چرا موسیقی در هر عصری برای مردم اهمیت فراوان داشته است؟چرا دستخوش تغییرات و تحولات ریشه ای شده است؟و چرا هر عصری مسایل تازه ای فراروی موسیقی گذاشته است تا حلشان کند؟
برگرفته از بیان اندیشه در موسیقی
نوشته سیدنی فینکلشتاین