موسیقی و تصویرهای انسانی 2
ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ٦ آبان ۱۳۸۸  

به نام مهر

 

حالتهای درونی،که به وسیله آثار هنری پدید می آیند، فقط فقط حالتهای ناپایدار  و همانند احساسهایی نیستند که در لحظات گوناگون زندگی به آدمی دست می دهند.هنرمند در آفریدن هر اثری،کم و بیش از کل تجربه شخصی و اجتماعی اش بهره می گیرد.آنچه به دست می آید نه یک حالت تصادفی بلکه مجموعه ای از حالات تمرکز یافته روانی است که معرف نگرش خاصی به زندگی هستند.از آنجا که هنر در مجرای سازمان یافته اجتماعی به حرکت در می آید،عموماً نگرشی به یک لحظه خاص زندگی نیست بلکه نگرشی است به شرایطی بنیادی تر که در جریان تحولات روزمره ایستادگی می کنند و کم و بیش آگاهانه بر تمام اعضای جامعه،از جمله بر هنرمند،تاثیر می گذارند.موسیقی،حتی با آنکه در طی زمان پیش می آید و ساختارهایی پدید می آورد که دیدنی یا لمس کردنی نیستند،ماهیتاً چیزی عینی می آفریند که در بیرون از هنرمند و شنونده وجود دارد.

احساس زیبایی شناختی،یا تشخیص و شناخت زیبایی،که در نتیجه حالت عینی یا ملموسِ زیبایی پدید می آید،نقطه مرکزی هنرها از جمله موسیقی است و وجه تمایز هنر از زندگی به شمار می رود.این احساس زیبایی شناختی،شکل خاصی از لذت است.واکنشی است در برابر گونه ای از شناخت که با گشودن امکانات تازه به روی آدمی،وی را دگرگون می کند.لذتی است که در پی کشف پیوند مشترک تازه ای میان آدمیان و تصدیق این واقعیت حاصل می شود که ذهن با آگاهی یافتن بر وجود قدرتهای تازه، رشد می یابد.

این احساس زیبایی شناختی را به کمک موسیقیِ غم انگیز یا تراژیک،شادی مفرط یا هیجان ناگهانی شدید نیز می توان پدید آورد.این احساس ،بر حالتهای خاص ذهنی یا عقده های روانی که ممکن است به فلان اثر یا قطعه موسیقی یا هر هنر دیگر؛ رابطه اش با زندگی درونی و ظرافت یا هستیِ عینی اش که تجسمی است از اندیشه زندگی و آگاهی یافتن فرد بر اینکه جامعه چگونه او را شکل داده است،و ارتباط این کشف به همه اعضای یک جامعه متکی است.

هرگاه عنصر درونی بتواند بدینسان به عنصری بیرونی تبدیل شود،قدرت تازه ای آفریده شده است.مرحله تازه ای در انسانی شدن روابط میان آدمیان شکل گرفته است.موضوع زندگی را می توان با در نظر گرفتن اشتیاق درونی آدمیان به خوشبختی و رشد متقابل ،از طریق مجراهایی که با الهام گرفتن از مراسم جادو ،عبادت ،نمایش ها،جشن ها و شادی های همراه با موسیقی، کنسرت ها و انتشار موسیقی در جامعه آفریده می شوند و بالقوه تمام جامعه را مخاطب قرار می دهند مورد بحث قرار داد.

زبان موسیقی آفریده ای اجتماعی است.هر جامعه ،موسیقی خاصی برای خود دارد که از انواع آوازها،رقصها،ملودی ها  و جمله های موسیقایی ترکیب شده است،که در آن گروههای مختلفی از نتها در هم آمیخته اند و واحدهایی تشکیل داده اند که حالتهای گوناگونی از زندگی پدید می آورند.در جوامع اولیه یا مراسم آن روزگار ،افراد صاحب استعداد به کمک همین مصالح زنده یا واحدهای تجسمی می توانند بدیهه سازی کنند؛ در جوامع پیشرفته تر یا مراسم روزگار ما،آهنگسازان با استفاده از این مصالح می توانند ترکیبهای گیرایی بیافرینند.در این معنا،هر موسیقی جدیدی،به مقیاس وسیع،از موسیقی واقعاًموجود ساخته می شود.این چیزی از نومایگی اثر یا قطعه موسیقی نمی کاهد،بلکه به شنونده می گوید که چرا هر اثر نومایه موسیقی نیز قابل درک است.موسیقی جدید،مصالح آشنا را در بر می گیرد و آن را در قالبهای نو از فرم های ملودیک جدید گرفته تا آفریده های بزرگی که به کمک همین فرمها ساخته می شوند می ریزد و شکل می دهد.

موسیقی به دلیل نداشتن واژه یا تصویرهای عکس مانند،به نظر می رسد که درونگراترین هنر باشد،اما در همان حال،به دلیل نوعی از آگاهی بر پیوندهایی که در میان گروهی از شنوندگان پدید می آورد،بی آنکه مانعی فرا راهش خودنمایی کند،اجتماعی ترین هنر نیز هست.

همچنان که ادبیات و نقاشی با تمام اشاراتشان به جهان خارج ،کیفیتی درونی یا ذهنی دارند،موسیقی نیز با آنکه ظاهراً هنری درونی است خصلتی متمایل به جهان خارج دارد.حالتهای درونیِ موسیقی،تفسیری از زندگی به شکلی است که در اجتماع جریان دارد.در تابلوی نقاشی یا کتاب داستان،موضوع یا قصه اهمیت دارد،ولی آنچه هنرمند با استفاده از شیوه های نمایش انسانها درباره زندگی با تمامی ظرافتها و ستیز های روانیش می گوید نیز مهم است.برای فهم واقعی مساله،لازم است که از موسیقی این هنرِ به ظاهر درونی بپرسیم که کدامین شرایط بیرونی،مسایل،ستیزها و تلاشهای زندگی بر انسانیت سازندگان و آفرینندگانش اثر می گذارد؟و گذشته از این ،حالتهای بیرونی شده درونی،چه چیزی درباره این شرایطِ پدید آمده در جریان تاریخ به ما می گویندد؟فقط به کمک این بررسی است که می توانیم به پرسشهایی از این گونه پاسخ دهیم :چرا موسیقی در هر عصری برای مردم اهمیت فراوان داشته است؟چرا دستخوش تغییرات و تحولات ریشه ای شده است؟و چرا هر عصری مسایل تازه ای فراروی موسیقی گذاشته است تا حلشان کند؟

برگرفته از بیان اندیشه در موسیقی

نوشته سیدنی فینکلشتاین


کلمات کلیدی:
"موسیقی و تصویرهای انسانی" 1
ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز ٤ امرداد ۱۳۸۸  

به نام مهر

 

بسیاری از مردم،موسیقی را خالص‌ترین هنر یا هنر انتزاعی می‌دانند که چندان از دنیای خارج یعنی‌ طبیعت،جامعه‌ و تاریخ،تاثیرنمی‌پذیرد.لیکن تاریخ موسیقی با این گفته مغایرت دارد.موسیقی از لحاظ سبک و شکل دستخوش تغییراتی شده است مانند رنساس،باروک،روکوکو،کلاسیک،و رمانتیک که اهمیت بسیاری برای آهنگسازان دارد،و با تغییرات مشابهی در هنرهای دیگر قرین بوده است.این تغییرات،بر تحولات جامعه اروپا از سده پانزدهم تا سده نوزدهم منطبق بوده است.

موسیقی،تصویرهای"چشمی" یا دیداری به شیوه نقاشی و ادبیات،از دنیای خارج فراهم نمی‌آورد.بلکه تصویرهایی صوتی از دنیای خارج می‌آفریند که همانند تقلید از آوازهای پرندگان،صدای راه رفتن،و صدای باد و باران هستند،ولی اینها جنبه ظاهری هنر موسیقی به شمار می‌روند.موسیقی از لحاظ شیوه بیان با هنرهای دیگر تفاوت دارد،ولی از لحاظ ماهیت بنیادی‌اش به عنوان هنری که پاسخ یا واکنش انسان به دنیای خارج یا زندگی درونی وی را مجسم می‌کند،تفاوتی با آنها ندارد.

نقاشی و ادبیات ،صرفاً با مجسم کردن گزارش‌های مستند یا عکس‌گونه از دنیای خارج،به عنوان هنر،به حیات خود ادامه نمی‌دهند.بلکه فعالیت این دو هنر،آفریدن چنان تصویرهایی از دنیای خارج است که موجب پیدایش پاره‌ای حالتهای خاص دورنی یا روانی در بیننده می‌شوند.کار هنری،در اینجا نه فقط با بیننده بلکه از بیننده نیز سخن می‌گوید.این چهره‌های‌ انسانی،فقط واکنشها یا پاسخ‌های انسانیِ خاصی به دنیای خارج نیستند،بلکه با تمام فردیتشان،روشنگرهایی اجتماعی‌اند.روانشناسی فردی،پدیده‌ای اجتماعی است.فرد با هرگونه استعداد،حساسیت و زمینه آماده‌ای که به دنیا آمده باشد،استعدادها و حساسیت‌ها و زمینه آماده‌اش در شرایط جامعه رشد و تکامل می‌یابند.این شرایط عبارتند از شکلهای مسلط کار یا طرز امرار معاش،طبقات گوناگون و موجود اجتماعی و روابط انسانیِ ناشی از آنها،دانش‌های مربوط به ماهیت جهان و ماهیت فردِ آدمی،اندیشه‌های مسلط و اندیشه‌های ستیزنده نو و نهادهای موجودِ اجتماعی. هم زمان با دگرگون شدن شیوه‌های تولید در جامعه،روابط طبقاتی در جامعه دگرگون می‌شود و همراه با این دگرگونی،نهادها و دانشها و اندیشه‌های جامعه نیز دستخوش دگرگونی می‌شوند. در کنار این دگرگونی،زندگی روانی یا درونی مردم نیز تغییر می‌یابد.در مرکز تمام این تغییرات،آزادگی انسان قرار گرفته است و رشد آزادی بر امکاناتی متکی است که جامعه فراهم می کند.

بدین سان،هر تغییری در شرایط خارجیِ زندگی موجب تغییراتی در زندگی درونی آدمیان می‌شود. نشان دادن این دگرگونی‌های زندگی آدمیان، و اینکه زندگی در فلان جامعه خاص چه معنایی دارد،از وظایف خاص هنرها بوده است.

موسیقی این گونه زندگی درونی انسان را به کمک آنچه می‌توان تصویرهای انسانی یا چهره‌های انسانی نامید،نشان می‌دهد.موسیقی فقط در اثر آمدن یک صدا از پی صدای دیگر ساخته نمی‌شود؛ بلکه گونه‌ای از توالی صداهاست که گوش بتواند آنها را به صورت یک کل واحد دریابد،مانند عبارتی موزون یا نوایی خوش.این واحد‌ها همان چهره‌های‌‌ انسانی‌اند،زیرا حالتهای ذهنی خاصی در آدمی برمی‌انگیزند.فرمهای بزرگتر مرکب از زنجیره‌های ملودیک،جانشینی و تغییر نواها،برخورد هم زمان دو یا چند خط ملودیک ، یا پولیفونی، همایشهای گوناگون آکوردها یا گروه‌هایی از نتهای متفاوت که وقتی با هم نواخته شوند هم چون نتی واحد با یک آهنگ سرشار هیجانی به گوش می‌رسند،ساخته می‌شوند.این فرمهای پیچیده،موجب پیدایش حالتهای روانی می‌شوند که همان چهره‌های انسانی‌اند.

حال می توان گفت که موسیقی به کمک چنین "تصویرهای انسانی" و "چهره‌هایی" ،اندیشه‌ها را مجسم می‌سازد.این اندیشه‌ها از نوع اندیشه‌هایی نیستند که در هر رساله علمی یافت می‌شوند،بلکه اظهار نظرها یا تفسیرهایی درباره جامعه‌اند و نشان می‌دهند که زیستن در این جامعه چه معنایی دارد. این اندیشه‌ها تغییرات قدرت حساسیت،آگاهی انسان از توانایی‌‌های خویش،و تغییراتی را هم زمان با دگرگون شدن دنیای خارج در چگونگی آزادی درونی آدمی رخ می‌دهد، در بر می‌گیرند.

به این طریق ،موسیقی در آفریدن شعور اجتماعی یا آگاهی فرد از زندگی درونی مشترکش با جامعه، و در پرده برداشتن از تاریخ درونی جامعه، به هنرهای دیگر می‌پیوندد.موسیقی گذشته از آنکه موجب رشد حساسیت و آزادگی می‌شود،بر آموزش و پرورش نسل حاضر نیز تاثیر می‌گذارد.

 

برخی مدعی‌اند که موسیقی نوعی ارتباط هیجانی است،بدین معنا که با ارتباط فکری یا پنداری تناقض دارد.اما سرچشمه عواطف و هیجان‌های مردم چیزهایی است که ایشان می‌بینند؛منطقی‌ترین افکار و اعمال نیز موجب پیدایش هیجان می‌شوند.در واقع ،گاهی کشفیات عمیقا ًمنطقی و علمی نیز الهام بخش پاسخ‌های شدیداً هیجانی می‌شوند،مانند داستان ارشمیدس که می‌گویند پس از کشف وزن مخصوص، فریاد برآورد "یافتم" هیجان و منطق،مانعه الجمع نیستند.زندگی هیجانیِ شخصی که منطقی عمل ‌می‌کند و کارهایش را با آگاهی از قوانین شناخته شده و شرایطی که در واقعیت بیرونی با وی رودَر روست پیش می برد –با زندگی هیجانی شخصی که غیرمنطقی عمل می‌کند،مانند کسی که سرش را پی‌در‌پی به دیوار سنگی می کوبد،فرق دارد.در موسیقی نیز مانند هنرهای دیگر،آنچه کلید درک منطقی یا غیرمنطقی بودن اندیشه هنرمند در خصوص مسایل مطرح شده در هر اثر را در اختیار ما قرار می‌دهد ساختار آن است.آثار منطقی و غیرمنطقی،به یک اندازه می‌توانند هیجانی باشند.

اگر وظیفه موسیقی صرفاً برانگیختن هیجانی خصوصی می‌بود که تفاوتی با عواطف ملموس در زندگی واقعی ندارد،دیگر دلیلی برای ادامه حیات موسیقی در میان نمی‌بود،زیرا زندگی واقعی، این کار را بهتر انجام می‌دهد.مثلاً هیچ موسیقی عاشقانه‌ای از لحاظ قدرت به عشق واقعی نمی رسد و هیچ سوگواری یا تشییع جنازه‌ای،به اندازه از دست رفتن آنکه در نزد ما گرامی است،غم‌انگیز نیست.هنرها مصنوعات دست بشر و آفریده‌های آگاهانه جسم و روح انسان‌اند،و از مجراهایی می‌گذرند که جامعه برای مخاطب قرار دادن مردم ساخته و پرداخته است.هنرها موجب پیدایش حالاتی از زندگی درونی می‌شوند که با استفاده از وسایل عینی،یا زبان‌ها و شکل‌های آفریده اجتماع،حالات تازه‌ای در روابط میان انسان‌ها پدید می‌آورند.بنابراین،کار هنری به عنوان موضوع نامیرا و جزء لاینفک جامعه به حیاتش ادامه می‌دهد.کیفیت ویژه هنر،در مقام محصول ذهن بشر،این است که اندیشه مربوط به زندگی را مجسم می‌کند و در همان حال به نظر می رسد که خود موجب پیدایش زندگی می‌شود. ادامه دارد....

برگرفته از بیان اندیشه در موسیقی

نوشته سیدنی فینکلشتاین


کلمات کلیدی:
کلود دُبوسی Achille-Claude Debussy
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ٩ دی ۱۳۸٧  

به نام مهر

آهنگساز امپرسیونیست فرانسوی که دوره رمانتیک را به سده بیستم پیوند داده است.او در سن ژرمن‌ آن‌له (St German en Laye)،شهری کوچک نزدیک پاریس،زاده شد.ده ساله بود که به کنسرواتوار پاریس راه یافت و تا بیست‌ و دو سالگی در آنجا به تحصیل پرداخت.(در این هنگام با آثار نقاشان امپرسیونیست آشنا شد)در نظر معلمان ،او شاگردی سرکش اما با استعداد بود که توالی‌هایی خلاف قاعده از آکوردهایی دیسونانس را سر هم می‌کرد .

 

 

دبوسی در واپسین سالهای نوجوانی،تابستان‌‌ها در مقام پیانیستِ بانو فون‌مَک ،حامی چایکفسکی‌،به کار می‌پرداخت.در همین اقامت‌ها در روسیه بود که علاقه‌ای ماندگار به موسیقی روس در وجودش ریشه دواند.در سال ١٨٨۴ برنده جایزه رُم شد.اما هنوز دوسال از اقامتش در رُم نگذشته بود که ایتالیا را ترک کرد،زیرا دور از پاریسِ محبوبش الهام موسیقی را از دست داده بود.

در سال ١٨٨٧ سال بازگشت دبوسی به پاریس ،موسیقی و اندیشه‌های ریشار واگنر بر آهنگسازان و نویسندگان فرانسوی تاثیر‌ی ژرف داشت.‌دبوسی در تابستان سال‌های ١٨٨٨ و ١٨٨٩ برای شنیدن درام‌های موسیقایی واگنر به بایروت آلمان سفر کرد.این سفرها برای دبوسی که موسیقی واگنر او را مجذوب ساخته و نیز رمانده بود،تجربه‌های به یادماندنی داشت.

طی چند سال بعد دبوسی زندگی نابسامانی داشت و از راه تدریس پیانو درآمدی اندک به دست می‌آورد.بیشتر دوستانش مانند مالارمه،که دبوسی به طور منظم در محفل‌های ادبی او شرکت داشت ،نویسنده بودند.دبوسی تا سن ٣١ ساله‌گی برای دوستداران موسیقی کمتر شناخته شده بود و خود نیز چندان اعتماد بنفسی نداشت .در ١٨٩٣ نوشت:«کارهایی هست که از من بر نمی‌‌آید-برای مثال ،خلق شاهکار.»اما در همان سال،شاهکاری خلق کرده بود:یک کوارتت زهی، و در ١٨٩۴ شاهکاری دیگر یعنی پوئم سنفونیک

« پرلود بعد‌ازظهر یک دیو »را آفرید که محبوب‌ترین اثر ارکستری او شد.

با فرارسیدن سال ١٩٠٢ و آفرینش اپرای« پلئاس و ملیزاند» نقطه عطفی بزرگ در زندگی هنری دبوسی پدید آمد.منتقدان در برابر این اثر واکنش‌هایی سراسر متفاوت نشان دادند.برخی بر فقدان ملودی و هارمونی سنت شکنانه آن خرده گرفتند و دیگران از حال و هوای شاعرانه و رنگ‌‌های صوتیِ لطیف آن به شوق آمدند.با این همه ،چندان نگذشت که ارزش و اهمیت این اثر را دریافتند و دبوسی به عنوان مهمترین آهنگساز زنده فرانسوی شناخته شد.

این پیروزی هنری،با زندگی خصوصی دبوسی که آکنده از بحران‌های مالی و عاطفی بود تضاد داشت.دبوسی پیوسته برای برآوردن خواسته‌های تجملی‌اش غذای عالی،پوشاک زیبا و آثار هنری – زیر بار قرض می‌رفت .دو زنی که با آنها رابطه داشت دست به خودکشی زدند و این در پاریس رسوایی‌های بزرگ به پا کرد.معشوقه قدیمی‌اش خود را با گلوله زد،زیرا دبوسی او را رها کرده و با رزالی تکسیه که نخستین همسر او شد صمیمیت یافته بود.روزالی تکسیه نیز به نوبه خود با دل‌بستن دبوسی به اِما بارداک که زنی هوشمند با استعداد و از اعیان بود خود را با شلیک گلوله مجروح کرد.

ازدواج دبوسی با اما بارداک ،او را برای تامین زندگی پُرخرجشان ناگزیر از سفر و اجرای کنسرت ساخت.گرچه استعدادی در رهبری ارکستر نداشت و از ظاهر شدن در مکان‌های عمومی منزجر بود اما در سراسر اروپا به ارائه آثارش پرداخت.آغاز جنگ جهانی اول در ١٩١۴ حس ملی‌گرایانه‌ای را در او بیدار کرد و از آن پس آثارش را با نام کلود دبوسی ،موسیقیدان فرانسوی امضاء می‌کرد.پنجاه ‌ساله بود که سرطانی حاد و پیشرفته در او پدیدار شد و در ٢۵ مارس ١٩١٨،هنگامی که پاریس آماج توپخانه آلمان بود ،در گذشت.

دبوسی نیز مانند نقاشان امپرسیونیست و شاعران سمبولیست فرانسه،در تداعی حالت‌‌های گذرا و فضاهای مه‌آلود استاد بود.دلبستگی او به جلوه‌های سیال،لمس‌ناپذیر و گذرا حتی در عنوان آثار او بازتاب یافته است:بازتاب‌ها در آب((Reflects dans leau، ابرها (Nuages)  و صداها و عطرهایی که در هوای غروب پیچ و تاب می‌خورند .ایده‌های ادبی و تصویری اغلب الهام بخش دبوسی بودند و بیشتر آثار او عنوان‌هایی توصیفی دارند.موسیقی او کیفیتی آزاد،خودجوش و کم و بیش بداهه سرایانه دارد.او چنین نوشته است::«پیوسته بیشتر متقاعد می‌شوم که موسیقی در اساس چیزی نیست که بتواند به قالب فرمی سنتی و تثبیت شده درآید.موسیقی از رنگ‌ها و ریتم‌ها ساخته شده است.»

چنین تاکیدی بر رنگ‌آمیزی،فضاسازی و سیلان از ویژگی‌های امپرسیونیسم در موسیقی است. در آثار دبوسی رنگ‌آمیزی به واقع بیش از هر چیز برجستگی می‌یابد.دگرگونی‌های لطیف در موسیقی دبوسی همان ضرورت و اهمیتی را دارد که تضادهای تماتیک در آثار آهنگسازان پیشین.صدای مطلوب دبوسی صدایی پُر احساس و زیبا بود که هیچگاه تیز و گوش‌خراش نباشد .

دبوسی شماری از عالی‌ترین ساخته هایش را برای پیانو  باز هم با خلق سونوریته‌هایی تازه به نگارش درآورده است.استفاده فراوان او از پدال نگهدارنده صدا،که امکان تداوم صداها پس از براداشتن انگشت از شستی‌ها را فراهم می‌کند ، به پیدایش صداهایی مبهم و مِه‌آلود می‌انجامد.در آثر پیانوییِ دبوسی تنوع سرشار صداهای زنگ‌دار یا صداهایی که کیفیتی مانند نوای گونگ دارند،شاید بازتابی از تاثیر موسیقی آسیایی باشد.

آفریده‌های دبوسی گرچه چندان فراوان نیستند اما تنوعی چشمگیر دارند.او علاوه بر تنها اپرایش،در عرصه ادبیات پیانو ،ارکستر،موسیقی مجلسی و هنر‌آواز نیز شاهکارهایی از خود بر جا گذاشته است.پژواک موسیقی دبوسی را می‌توان در آثار بسیاری از آهنگسازان دو دهه نخست سده بیستم شنید.با این همه‌،هیچ موسیقیدان برجسته دیگری را نمی‌توان چنین به شایستگی امپرسیونیست نامید.سبک امپرسیونیستی دبوسی ،بیان نهایی رمانتیسم . نیز سرآغاز عصری نو است.استفاده او از رنگ صوتی به عنوان عنصری حیاتی برای خلق فرم و تکنیک ‌های هارمونیک بدیعش، او را طلایه‌دار موسیقیدانان سده بیستم ساخت.استراوینسکی با درک شایسته این نکته می‌گوید:«من و همسالانم بیش از هر چیز مدیون دبوسی هستیم.»

 

برگرفته از:درک و دریافت موسیقی

 


کلمات کلیدی: